مردمان در پلیدی ها می غلطیدند
ای عجب عشق وعاشقی راعیب می دیدند
چه بسیار خودکشی ها شنیدی
یک زمان خودجای آنها ندیدی
بگذریم از آن روزگاران تلخ و شیرین
آن شادکامی ها و ناکامی های دیرین
آمد باز لحظه های چشم انتظاری
آن سخت سنگین رفتن ثانیه ها
دانی آن سخت و سنگین رفتن ثانیه ها
نیز می گذشت
اما غباری جانسوز و بنیان کن
بر تا رو پودم می نشست
چرا هیچ آبی این غبار را
از تن خسته ام نمی شست
چرا هیچ نهالی در این دل
واپس مانده ام نمی رست
چرا تاریک است و تار این روزگارم
چرا بادی بر نمی دارد این غبارم
چرا هیچ آتشی نمی آید تا بسوزاند مرا
نیستم گرداند از این حالت بگرداند مرا
چرا گم شدم
من در این دشت بی روح
چرا غرقه شدم
من که بدم در کشتی نوح
تا شوم اندکی از غم رها
باز یاد آرم غم روی ترا
باز می روم در لحظه های چشم انتظاری
باز سخت و سنگین می رود ثانیه ها
صدای این عقربه ها
چه محکم زد بر سرم
چه گوئی چه سازی
چگونه جان سالم در برم
از قصه هایم دل مجنون غمگین شود
دل هر عاشقی زین سخن خونین شود
می شوم دراین روزهای غم بارغمگین تر
من که بودم سبکبال
می کشیدم درایام سنگین پر
اگرندانی و نخوانی ازین نوا هیچ
برای دردهای عاشقی دوا مپیچ
چه می دانی که چیست لحظه های چشم انتظاری
چه می دانی چه سخت و سنگین می رود ثانیه ها
آه که چه روزهایی نشستم در کمین
تا روحم گردد آزاد و رها
پرکشد شاید بیند روی ماه ترا
در لحظه های چشم انتظاری
چه سخت وسنگین می رود ثانیه ها
آرزو کردم روم در آغوش زمین
نظرات شما عزیزان:
مسيح 
ساعت13:30---5 بهمن 1390
آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد.
رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه میرفت.
صدای خش خش برگ ها همان آوازی بود که من گمان میکردم می گوید:
دوستت دارم...
hassan 
ساعت11:57---3 بهمن 1390
zeba bod omidvaram movafagh bashi
ماجد 
ساعت10:59---25 دی 1390
سلام،
زیبا بود نه بلکه کمی فراتر از آن . . . قطع نکن و همیشه مانند اینها بنویس چون شعر های زیبایی داری . . .
مینا 
ساعت12:48---17 دی 1390
سلام خیلی عنوان قشنگی داره به زیبایی شعراتونه ولی حیف که وقت نکردم بادقت بخونم چون واقعا وقت ندارم ولی عالی بود
انتهای دریا را برکه ها نمی دانند پس ببخش اگر گاهی گم می کنم نشانی ات را.
Sahar 
ساعت22:10---5 دی 1390
بار دیگر ، من ورق را با دلم بُر میزنم !
بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل !
با دلت ، دل حکم کن !
حکمِ دل :
هر که دل دارد بیندازد وسط ، تا که ما دلهایمان را رو کنیم ...
دل که رویِ دل بیفتد ، عشق حاکم میشود ...
پس به حکمِ عشق ، بازی میکنیم .
این دلِ من !
رو بکن حالا دلت را !
دل نداری ؟!
بُر بزن اندیشه ات را ...
حکم لازم ، دل سپردن ، دل گرفتن ، هر دو لازم